آخرین اخبار
کد خبر: ۱۲۱۲۳۵
تاریخ انتشار: ۱۲ تير ۱۳۹۸ - ۱۳:۳۹
در ذیل 10 داستان از مجموعه خاطرات منتخب از آنان که حجاب برتر را برگزیدند را می خوانیم.





خاطرم هست از اول ابتدایی با خواهرم مدرسه که می رفتیم، او از من بزرگتر بود و چادر سر می کرد و من همیشه حسرتش را می خوردم. از تابستان سال دوم شروع کردم خواهش و تمنا که من هم چادر می خواهم. اما چون از نظر مادرم هنوز خیلی کوچک بودم و توانایی جمع و جور کردن چادر را نداشتم مدام وعده می دادند که باشد برای بعد از سن تکلیف!
مدرسه ها باز شد و علی رغم تمام تلاش هایم خبری از چادر نشد!
یک شب عمه و دختر عمه ام به خانه مان آمده بودند، دختر عمه ام چادر نو خریده بود. همانجا سر کرد و چادر قدیمی اش در خانه ی ما جا ماند!
آن شب فکری به ذهنم رسید. می دانستم پدر و مادرم حساس هستند که از وسایل دیگران بی اجازه استفاده نکنم. من هم با علم به این حساسیت، صبح چادر را بدون اجازه برداشتم و با خواهرم باهم رفتیم. بیرون از خانه چادر را سر کردم. خوب یادم هست وقتی کنار خواهرم با چادر راه می رفتم چنان احساس بزرگی می کردم که حقیقتا متصور بودم روی ابرها راه میروم!
تا اینجا نصف نقشه ام عملی شده بود.
...
هنگام برگشت، با چادر وارد خانه شدم. پایم را محکم زمین گذاشتم و گفتم تا وقتی برایم چادر تهیه نکنید با این چادر خواهم رفت!
و از فردای آن روز تا به حال، رسما چادری شدم. با چادر خودم!


چون عاشق خدا بودم چادری شدم


تو یه خونواده کاملا" اصیل به دنیا اومدم و بزرگ شدم واسه همین هم بی قید و بند نبودم پدرم سرهنگ وزارت دفاع بود و مادرم هم پرستار یه بیمارستان واسه همین همیشه سعی میکردم که مثل فرهنگ خونواده پوشش داشته باشم سنگین لباس می پوشیدم اما چادری نبودم درست مثل مادرم اعتقاداتمم به جا بود اما خیلی شناخت نداشتم در حد این که خوانوادم و مدرسه واسم گفته بودن تا این که سال اول دانشگاه بودم یه روز حالم بد شد و بردنم بیمارستان

اون جا بود که به خوانواده ام گفتن که نازنین قلبش مادرزادی دچار مشکله و الان خودشو دیگه نشون داده یه هفته بیمارستان موندم و بعد مرخص شدم اومدم خونه و با هیچ کس کاری نداشتم میشه این جور تعریف کرد که افسرده شده بودم اونی که اومده بود خواستگاری ام و قرار بود که با هم ازدواج کنیم خیلی راحت همه چی رو ریخت به هم و گفت که نازنین امیدوارم درک کنی من دوستت دارم اما زندگیم هم دوست دارم من بچه هم دوست دارم میخوام با کسی ازدواج کنم که هم خودشو خوشبخت کنه هم منو من ادم این کار نیستم طاقت ندارم که حالت بد بشه /رفت اما من .....

درست موقعی این اتفاق افتاد که همه چی خوب بود واسه همین به درگاه خدا خیلی شکوه میکردم منی که تا اون موقع ازارم به هیچ کس نرسیده بود واسم سوال بود که دارم تاوان چیو پس میدم؟چند وقتی به همین منوال گذشت تا این که یه روز رفتم امامزاده اسماعیل اون جا یه دختر بود اونم داشت زیارت میکرد اومد جلو و با هم دعا خوندیم و من واسش همه چی رو تعریف کردم اونم گفت که بهتر نیست با خدا دوست بشی تا این که شکایت کنی شاید خودش بهت گفت که چرا این کارو باهات کرده

راست میگفت من همش داشتم ناله میکردم و باهاش یه ذره درد دل نمیکردم رفتم جلو با خودم گفتم یا منو تو بغلش میگیره یا پسم میزنه شروع کردم به کتاب خوندن و قران خوندن اما هم چنان مانتویی بودم دیگه خدا منو تو بغلش گرفته بود درسمو تموم کردم سرکار رفتم همه اون چیزایی که فکر نمیکردم یه روزی بشه شد

 یه روز تو محل کارم اومدم تو یک سایت اجتماعی ببینم این چه سایتی هستش که همکارم میرفت اومدم ثبت نام کردم و عضو شدم یه روز به طور اتفاقی با یه بنده خدایی وارد بحث شدم که موضوع به چادر سر کردن کشید با حرفاش که همه از قران و حدیث بود متقاعدم کرد که، حالا که تو نصف راه رو رفتی کاملش کن دیدم راست میگه

اولش واسم سخت بود خیلی هم غر میزدم اما میگفت اولش سخته اما عادت میکنی تصمیم گرفتم که برم تجریش یه چادر بخرم امتحان کنم یا میتونم یا نمیتونم رفتم تو یه مغازه ای که قبلا" دوستم از اون جا چادر عروسیشو دوخته بود خانومه اندازه گرفت و گفت سه روز دیگه حاضره بیا بگیر اما همه قشنگیه این داستان به قول اون بنده خدا این جا بود که وقتی چادرم حاضر شد رفتم که بگیرم خانومه که اتفاقا" سیده هم بودند و مادر شهید بهم گفت که نذر کرده بود که اگه مشکل دخترش حل بشه واسه 10 نفر چادر مجانی بدوزه و یکی ازون 10 نفر، من بودم...

من مثل همه چادری نشدم که از چشم نامحرم مصون بمونم، چادر سر کردم چون خدا باهام حرف زده بود، چون عاشق خدا شدم..."




اولین روزی که چادر سر کردم وقتی بود که رفتم اول دبیرستان (البته بچگی هامم چادر داشتم ولی اونا فقط از روی بچگی بود و من خیلی بشون اهمیت نمیدم)مامانم یه چادر خوشگل خریده بود و بهم داد گفت دخترم بزرگ شدی باید از نامحرم خودتو بپوشونی اینم هدیه ی تو برا بزرگ شدنت

منم چادرو سر کردم انصافا هم تا پیش دانشگاهی خوب سرم کردم ولی چون خودم هنوز نفهمیده بودم این چادر چه نعمت بزرگیه، پیش دانشگاهی به بهانه ی اینکه جلوی دستو پامو میگیره از سرم برداشتم؛ اون موقع هیچ حس خاصی نداشتم حتی نمی فهمیدم بدون اون چقدر راه رفتن تو خیابون سخته ،حتی نمی فهمیدم که تحمل نگاه هوس آلود چقدر سخته

تا اینکه به لطف خدا دانشگاه شاهد قبول شدم؛ اون موقع هم چادر رو فقط تو دانشگاه سر میکردم چون دانشگاهمون چادر اجبار بود، سر کلاسم به هوای اینکه می خوره زمین کثیف میشه درش می اوردم بعد از یه مدت با یه سری از بچه ها آشنا شدم که خیلی خفن بودن(تو انجمن اسلامی مستقل دانشگاهمون) ؛دلیل آشناییمم حرم امام رضا (ع) بود یعنی به عشق زیارت آقا علی بن موسی الرضا(ع) با اونا همراه شدم اومدم چادرمو دربیارم که دیدم همه ی آقایون با نگاه معذب سریع سرشونو مینداختن پایین و رد میشدن، گفتم تو که تو دانشگاه سرت میکنی بذار این بندگان خدا اذیت نشن بهشون احترام بذار و سرت کن، خلاصه اون موقع حس میکردم دارم چادرمو تحمل میکنم تازه از اون چادر ملیا (چادر مدرن)سرم میکردم

روزای آخر این سفر، ازمون یه امتحانی گرفتن گفتن هرکی قبول بشه میبریمش مناطق جنگی. منم گفتم چه خوب یه امتحانه دیگه کار سختی نیست. ازقضا منم جزو 17-18 نفر اول شدم و عازم کربلای ایرانبعد از ورودم به شلمچه انگار رنگ دنیا برام عوض شد؛ تازه فهمیدم من چقدر بدم( نمی دونم رفتید اونجا یا می تونید این حسو درک کنید؟) پشت شبکه های حصار که اونورش تقریبا خاک عراق بود.یه آقایی اومد گفت اینجا نزدیک ترین نقطه ی ایران به کربلاست

اه از نهاد ما بلند شد بعد از زیارت نامه خوندن پای اون حصارا به خود آقا قول دادم که آدم بشم و سعی کنم بچه ی خوبی باشم در عوضش اون منو پیش خودش ببره .از اونجا که برگشتم دیگه چادرمو زمین نذاشتم ، سعی کردم برای رضای خدا خیلی از کارا رو انجام بدم ابی عبدالله (ع) هم که همیشه لطفشون شامل حال ماست تابستون همون سال منو طلبیدن کربلا

وقتی برگشتم یه آدم دیگه شده بودم دیگه از نگاه های بد ناراحت که چه عرض کنم زجر میکشیدم تازه چادر معمولی سرم میکردم و سعی میکردم روی صورتمو تا حدی بپوشونم تا باحیاتر بشم دیگه حس نمی کردم دارم تحملش میکنم، از وجودش لذت میبردم

الان تو هرجایی که برم از سرم برش نمیدارم حتی توی کوه و اصلا هم احساس سختی نمیکنم من و چادر الان با هم دوستیم اون منو اذیت نمیکنه منم سعی میکنم حرمتشو نگه دارم بواقعا چادر به خانوم که زیباترین مخلوق خداست ؛که دیگران از دیدن زیباییش انگشت حیرت به دهان فرو میکنن ، اجازه میده که راحت بدون هیچ دغدغه ای از نامردا وارد اجتماع بشه و بتونه استعدادهاشو که خدا بش داده بدون نگاه به جنسیتش شکوفا کنه

و هر لحظه بگه

تبارک الله احسن الخالقین



چادر؟ تا 14 سالگی حتی حجاب را هم رعایت نمی کردم، موهایم را بالا می بستم و مقنعه ام را بالا می بردم. مانتوهایم بالای زانو بود و شلوار کوتاه می پوشیدم. حتی در مدرسه موهای هم کلاسی هایم را خودم درست می کردم!مادر و خواهرم خیلی به من می گفتند: پریسا موهات رو بزار تو! اینجوری لباس نپوش! اما من بدتر لج می کردم، با دوستان بدحجابم که می گشتم بیشتر تشویق به بدحجابی می شدم.

تا اینکه همان روزها درباره ی فیلم سیاحت غرب چیزهایی به گوشم خورد که به نظرم مسخره بود. یک روز خواهرم فیلم آن را در کامپیوتر گذاشت و در حال تماشای آن بود . من در گوشه ای از اتاق نشسته بودم و اهمیتی نمی دادم یکدفعه خواهرم صدایم کرد و گفت: پریسا پریسا نگاه کن این جا را ببین، دیدم زنی آتش گرفت، خاکستر شد دوباره زنده شد دوباره سوخت و همینطور تکرار می شد قبلا شنیده بودم بی حجابی گناه است اما نمی دانم چرا هیچ وقت روی این جمله فکر نکرده بودم. آن روز خدا کمکم کرد و این صفحه جلوی چشمانم که مجسم شد همان لحظه و همان جا اینکه بی حجابی گناه است را با تمام وجود فهمیدم و همان جا توبه کردم

فردا صبح قبل از اینکه مدرسه بروم مقنعه ام را بردم پیش خواهرم و گفتم: پایین مقنعه ام را برام می دوزی؟ پرسید چرا؟ گفتم خیلی گشاده! موهام می ریزه بیرون! خواهرم شوک زده شد بعد با خوشحالی مقنعه ام را برایم اندازه کردوقتی موهایم را داخل مقنعه پوشاندم اولش فکر کردم چقدر زشت شدم الان هرکس مرا ببیند پیش خودش می گوید چقدر زشت شده. یک لحظه نزدیک بود تصمیمم عوض شود اما خیلی محکم به خودم گفتم فرضا همینطور باشد زیبایی ای که بخواهد در برابر امر خدا بودن باشد چه ارزشی دارد؟ اصلا زیبایی این دنیا در برابر زیبایی آخرت قابل مقایسه نیست

آن روز در راه مدرسه هرکدام از دوستانم مرا می دید تعجب می کرد: پریسا تویی! مقنعه ات رو بیار جلو، ندزدنت! و... خلاصه هر تیکه ای که ممکن است به ذهن دختر بچه های راهنمایی برسد را من از دوستانم شنیدمیک دوست صمیمی داشتم که او هم وقت یمرا دید خیلی تعجب کرد اما چند روز بعد او هم موهایش را پوشاندبا این همه راضی نبودم می گفتم حالا حجاب موهایم درست شده اما از بقیه ی پوششم راضی نبودم. آن موقع حجاب کامل را چادر می دانستم. یکی دو هفته بعد از آن تصمیم شوک آور، دل را به دریا زدم و به مادرم گفتم چادر می خواهم. مادرم ذوق زده گفت:چادر!؟!؟ گفتم: آره مامان

اولش با چادر اذیت می شدم نمی تونستم جمع و جورش کنم اما گفتم باید کاری رو که شروع کردم کامل کنم و رهایش نکنم. خیلی زود یاد گرفتمهرچه فکر می کنم می بینم خدا واقعا نظر لطف به من داشت که دیدن آن صحنه آن جور مرا متحول کرد چون خیلی از دوستانم هم آن را دیده بودند اما تاثیر خاصی نگرفته بودندچند ماه پیش در یک جمعی یکی از دوستانم به من گفت: چرا مقداری از مقنعه یا روسری ات را از بالای چادرت بیرون می گذاری؟ گفتم خب چادر همینه دیگه؟

دوستم گفت: نه! اصل چادر این نبوده و در حقیقت این یک دسیسه است که آرام آرام چادر عقب برود. من آن موقع گفتم این حرفها تعصب است اما بعدا فکر کردم این کار جز اینکه نوعی زینت هست چه دلیل دیگری داره؟ هیچ جوابی برای این سوالم نداشتم. الان چند ماهه که چادرم را روی مقنعه ام می آورم برای همین کار هم کلی کنایه شنیدم .الان وقتی مهمان های خیلی خودمانی مان هم به خانه مان می آیند و یکی دو تا نامحرم بینشان هست هم چادر سرم می کنم سر همین هم خیلی حرف می شنوم اما به هر حال هیچ وقت پشیمان نشدم و همیشه خدا را برای نعمت چادرم شکر می کنم

 می خوام اعتراف کنم که قبل از این اصلا دختر خوبی نبودم تا پارسال که رفتم پابوس امام رضا بهش قول دادم نمازم رو سروقت بخونم . سر قولم موندم با کمک آقای مهربونم نمازم رو سروقت می خونم بیشترشو میرم مسجد و به جماعت میخونم.

اون زمان یه پسری رو دوست داشتم سه سال باهم دوست بودیم یه هفته قبل از عقدمون همه چی بهم خورد سر لجبازی های اون چون خانواده ها هم مخالف بودن همه چی دست به دست هم داد تا اونم پاپس بکشه من موندم و یه عالمه حرف از خانوادم و  اطرافیان.

نیش وکنایه ها تمومی نداشت شب و روز کارم شده بود گریه با اینکه این همه بهم ضربه زده بود و پیش همه خار و خفیفم کرده بود بازم دوسش داشتم و به خدا التماس می کردم بهم برسیم.

دلم واسه خودم می سوزه وقتی یاد اشکام دعاهام می افتم چه نمازایی که نخوندم چه کارایی که نکردم خدا منو ببخشه حتی پیش دعانویسم رفتم.

حتی وقتی رفتم زیارت امام رضا از او هم فقط اون پسر رو خواستم بماند که اون چه بلاهایی سرم آورد و من چه محبتایی بهش کردم فقط آنقد بگم که واسه اون بی معرفت و همه اعضای خانوادش از مشهد سوغات آوردم و بهشون دادم ولی دریغ از یه تشکر یافهم و درک.

خیلی روزای بدی بود حریف دلم نمی شدم با اینکه می دونستم او به دردم نمیخوره ولی اراده نداشتم جلو دلم وایسم. هرکی منو میدید می گفت اون لیاقت تورو نداره ولی گوش من بدهکار نبود تا اینکه یکی ازدوستام با یه آقایی واسه ازدواج آشنا شد که ادعا کرده بود زنش طلاق گرفته و زن و بچه اش رفتن خارج ازکشور.

بعداز چندوقت معلوم شد همه حرفاش دروغ بوده و زنش چقدر ماهه. رفتم دیدن دوستم، برام از زندگیش و فداکاری هایی که کرده بود گفت. یاد خودم و اون آقا افتادم انگار خدافیلم زندگیمو چندسال برد جلو و بهم آینده ام رو با او نشون داد.

اون موقع تازه چشمم به لطف و محبت خدا باز شد اینکه چقدر براش عزیزم چقدر دوسم داره و حواسش بهم هست که اون گریه هامو ندیده گرفته تا تو آینده همیشه چشمام گریون نباشه.

دلم از محبت خدا پرشد و محبت تو خالی اون آقا کامل از دلم رفت.

از اون موقع تصمیم گرفتم هرکاری او گفت انجام بدم. یکی از کارایی که گفته بود حجاب بود منی که اصلا به حجاب اعتقاد نداشتنم حالا بدون چادر احساس بدی داشتم. سریع چادر خریدم و از تو همون مغازه سرم کردم.

میدونستم چادر حجاب برتره اما اراده نداشتم که سرش کنم اما محبت خداآنقدر دلمو پر کرده که اگه الآن بگه بمیر باکمال میل می پذیرم.

قبلا می دونستم آهنگهای تحریک کننده گناهه ولی اراده نداشتم که گوش ندم ولی الآن کسی هم میذاره ازش میخوام قطعش کنه خلاصه تصمیم گرفتم مومن واقعی باشم و همه چی رو باهم رعایت کنم نه اینکه هرکدوم رو خوشم اومد فقط همون رو رعایت کنم و نیجه این کارها رو هم عملا در زندگیم دیده ام.

از خدا می خواهم هیچوقت منو به حال خود وا نگذاره.

من خانواده مذهبی ندارم مادرم مانتویی هستش ولی همه استقبال کردن مخصوصاپدرم . هرکی منو با قیافه جدید دیده ازم تعریف کرده تنهاکسی که باهام برخورد کردهمون آقایی بود که گفتم دوسش داشتم البته نه مستقیم یه روز اتفاقی توخیابان دیدمش از نگاهش فهمیدم که داره به حالم تاسف میخوره چون اون خیلی بی اعتقاد بود.

الآن آرامشی دارم که باهیچی تو این دنیا عوضش نمیکنم تازه الآن فهمیدم چقدرخوبه مرد زندگی آدم مومن باشه خواستم لایق یه مرد مومن بشم و از خودم شروع کردم الآن باتمام وجود راضیم به رضای خدا و فقط ازش همسر مومن و خداترس می خوام برام دعاکنید.

من عاشق حضرت زهرا بودم ولی الآن بشتر دوستش دارم وقتی میدونم بهم نگاه میکنه و بهم افتخارمی کنه.

خیلی حس خوبیه وقتی سرمو روبالش میذارم باخیال راحت میخوابم ازاینکه روزمو بدون گناه و نافرمانی خدا و نگاه شیفته حضرت زهرا و آقام امام زمان گذروندم.



تاین خاطره برای من خیلی زیبا و دوست داشتنیه امیدوارم برای شما هم همین طور باشه فقط چون نمیدونم افرادی که در آن نقش داشتند راضی هستند ازشون نام برده بشه یا نه با اجازه تون اسامی شونو تغییر می دم.یازده سالم بود که یکی از دوستانم به نام زهرا با یک پسر دوست شد، برای همین زیاد ازش خوشم نمی آمد اما به خاطر نسبت فامیلی ای هم که داشتیم به هر حال با او همراه بودم. او روز به روز بدتر می شد تا اینکه هانیه، دوست مشترکمان که از ما بزرگتر بود و خیلی دختر خوب و مومن و مهربانی بود گفت: نمی توانم سقوط هر روزه ی زهرا رو شاهد باشم و هیچ کاری نکنم.

از اون به بعد هانیه خودش رو وقف زهرا کرد کم کم ارتباطش با او صمیمی تر شد طوری که هر جا می رفت زهرا را با خودش می برد هیچ وقت نفهمیدیم چه شد که یک روز زهرا به مسجد آمد و در طول مراسم به من گفت می خواهم از محرم چادر سرم کنم.من خیلی تعجب کردم، بعدش شنیدم ارتباطش رو با اون پسر هم کامل قطع کرده با این حال باورم نمی شد که او چادری بشه.ماه محرم که رسید زهرا هم چادر گذاشت ، کم کم تغییر کرد و بعد از مدتی زهرا اصلا اون آدم قبلی نبود.

چند سال گذشت توی زندگی من اتفاقی افتاد که باعث شد شدیدا افسرده شوم ، پدرم از زهرا خواست تا بیشتر با من بگرده و حواسش به من باشه زهرا هم همیشه جویای احوالم بود چشم باز کردم و دیدم او برای من شده مثل آن وقتهای هانیه . دلسوزی ها و محبت خالصانه ی او باعث شد خیلی با هم راحت باشیم مثل دو تا خواهر، اونقدر صمیمی شدیم که من یک روز خیلی راحت برگشتم و به او گفتم: زهرا باور می کنی من قبلا خیلی ازت بدم می اومد اما حالا خیلی دوستت دارم انگار اون زهرای قبلی مرده و تو یک زهرای دوباره متولد شده ای.

یک روز یک چیزی را کشف کردم و هیجان زده گفتم:: زهرا یادته کوچیک بودی مریض شدی جوری که نزدیک بود بمیری و عموت بهت خون داد. (عموی زهرا چند روز بعد از آن جریان شهید شد) حتم داشته باش خون یک شهید توی رگهات جاری هست که تو اینقدر عوض شدی اینقدر با خدا شدی...

آخه من می دیدم که او چقدر تحسین برانگیز شده بود، زهرا هرگز با هیچ نامحرمی صحبت نمی کرد مگر اینکه واقعا ضرورت ایجاب می کرد ، او واقعا به نماز اهمیت می داد حتی یک بار که با هم بیرون بودیم و به دلیلی چند دقیقه از اذان گذشته بود و ما در محیط و شرایطی نبودیم که نماز بخوانیم با چشم های خودم دیدم همان زهرای آرام و دوست داشتنی چقدر بی تاب و ناراحت است، اشک هایش آرام و بی صدا جاری بود و تا تکبیر نماز را نگفت آرام نشد...

ایمان او واقعی بود و در تمام زندگیش متجلی شده بود در اخلاق و رفتار و ظاهر و باطنش برای همین خیلی خواستگار داشت آخرش هم با یک انسان خوش قلب و با ایمان ازدواج کرد که همه آرزو داشتند چنین دامادی نصیبشون بشه.یک مساله ی بسیار زیبا و در عین حال عجیب در زندگی مشترک او محبت عجیب و فوق العاده او و همسرش نسبت به هم هست، همه ی زوج ها نسبت به هم محبت دارند و این هدیه ی خداوند است اما من هیچ کسی را مثل این دو ندیده ام که این محبت در آنها رو به روز رشد کند گاهی فکر می کنم این محبت شدید به خاطر شدت اهمیت دادن آن دو به ارتباطشان با نامحرم هاست خیلی مواظبند که هیچ احساس غیر حلالی هرچند کوتاه نسبت به هیچ نامحرمی به دلشان راه پیدا نکند؛ نگاه ها، لبخندها، شوخی ها و خودمانی بودن هایی که ما ساده می گیریم و برایمان عادی شده برای آنها وجود ندارد و اصلا هم برایشان مهم نیست کسی آنها را خشک یا سخت گیر بداند.

آن دو را که می بینم خیلی برای چادرم خدا رو شکر می کنم و می فهمم که باید بیشتر در رفتار و کردارم دقت داشته باشم تا آنچه حلال به دست می آید را با حرام هدر ندهم چون یقین دارم خدا این نعمت ها را برای همه ی بندگانش پسندیده و این ما هستیم که آن را با بی دقتی ها و غفلت ها و عدم اعتماد به دستورالعملهای دین از دست می دهیم وگرنه وعده های زیبای خدا در همین دنیا هم برای بنده های پاک و راستینش بهشت می سازد، بهشتی که دیگران همه جا آن را جستجو می کنند اما بوی آن را نیز استشمام نمی کنند

من نماز شب خوندن هامو مدیونم زهرام

ایمانم رو مدیون زهرام

حتی با اینکه قبل از او چادری بودم عشق به چادرم رو مدیون زهرام



زیبایی و معصومیتی که چادر به مادرم داده بود تکانم داد

من در خانواده ای به دنیا امدم که هیچ کدام حجاب نداشتن.

اما خودم به چادر علاقه زیادی داشتم.

مادرم از دوران دبیرستان یواشکی و به دور از چشم مادر و پدرشون چادر سر می کرده و بعد از ازدواج با پدرم به خواست خودشون چادری می شوند.

یه روز دوران دبستان حالم توی مدرسه بد شد مدیرمون زنگ زده بود به مامانم که بیاد دنبالم، از میون مادرهای بیحجاب هم کلاسیهام مادرم با چادر روی سرش اولین جرقه رو در ذهن من زد.
معصومیت و زیبایی که چادر به مادرم داده بود و این که مثل یه ملکه میون مادر های دوستانم بود.

ارامشی که توی چهره اش بود و هست همه و همه..

و این که می دونستم خدا من رو این طوری بیشتر دوست داره باعث شد من هم در این باره تصمیم بگیرم،

پنچم دبستان رو تموم کرده بودم که یه شب دور میز شام به خانوادم گفتم که می خوام چادر سرم کنم مادرم خوشحال شد اما پدرم یه دنیا با هام حرف زد و ازم خواست که بیشتر در مورد تصمیمم فکر کنم .

اما نیازی به فکر کردن نداشت چون تصمیمم رو گرفته بودم .

یکی از دوستان خانوادگیمون برام از مکه یه چادر عربی سوغات اورد.

همون هفته یه مهمونی خونه عمه بزرگم دعوت بودیم و من چادرم رو سرم کردم .

وقتی وارد مهمونی شدم فکر می کردم که همه از دیدنم به ذوق میان خوشحال می شن اما این طور نشد عمه ام رو به مادرم کرد و گفت که چرا مجبورم کرده که چادری بشم؟

من از مادرم خواستم که خودم حرف بزنم و توضیح دادم که این تصمیم خودم بوده و خودم خواستم.

چند روز بعدش هم رفتم پیش پدر بزرگم تا من رو دید گفت این چیه کردی سرت؟

خیلی خورد توی ذوقم اما الان نزدیک نه سال از اون زمان می گذره و همه خانواده من و چادرم وحجابم را پذیرفتن .

هر چند که خیلی سخته توی یه جمعی جز من و مادرم چند نفر دیگه هیچ کس حجاب نداره اما من به داشتن چادرم افتخار می کنم.


چادرم را از عشق به حضرت رقیه دارم


وقتی من چادری شدم، 3 سالم بود. خیلی به شخصیت حضرت رقیه (ع) احترام میذاشتم. جزء آخر قرآن رو هم حفظ بودم. چون مادرم همش برام از رقیه سه ساله می‌گفت، منم عاشقش شدم. البته تا شش سالگی، دائم چادر سرم نمی‌کردم. هنوز با بلیز و شلوار، پیش نامحرم نرفته بودم. همیشه یه مانتو کوچولو داشتم كه با اون می‌رفتم بیرون یا جاهای دیگه.

یه شب یه بانویی رو که همسن خودم بود، تو خواب دیدم. به من گفت: تو که اینقدر با رقیه (س) دوستی، چرا چادر سر نمی‌کنی؟

گفتم: بعضی وقت‌ها سر می‌کنم.

گفت: نه!! همیشه باید مثل رقیه (س) باشی. مگه رقیه (س) رو دوست نداری. مگه در صغیر بودن او گریه نمی‌کنی؟

گفتم: آره؛ ولی مادرم میگه اذیت میشی.

گفت: اگه می‌خوای انتقام رقیه (س) را بگیری، چادرت را محکم گره بزن و با کفار بجنگ.

گفتم: چشم.

من بچه که بودم، مادرم از رقیه (س) و کشته شدن و بیگناهی او می‌گفت. برای همین، همیشه می‌گفتم من که انتقام رقیه (س) رو می‌گیرم. از خواب که بیدار شدم، به مادرم همه خوابم رو گفتم. مادرم گفت: چشم دخترم؛ چادر هم برایت می‌دوزم. گفتم: ممنون.

روز بعد، با چادر، قدم می‌زدم. اونقدر چادرم رو محکم می‌گرفتم که نگو! فکر می‌کردم چون کوچک هستم، از سرم درمیارنش، برای همین محکم می‌گرفتمش. یه پسر 16 یا 17 ساله، دم در خونمون من رو دید. گفت: هه، اینو باش! چه بامزه شده! منم گفتم: کجام بامزه است؟ گفت: چادرت. خیلی قشنگ شدی. وایسا یه عکس بگیرم. گفتم: مگه حضرت رقیه (س) چادر پوشیده بود، بامزه شده بود که من شدم؟

ماتش برده بود. گفت اون حضرت رقیه (س) بود. اما تو که نیستی. گفتم منم یکی از یاورانشم. بهش قول دادم انتقامش رو بگیرم و اون‌هایی که مثل تو، بچه‌ها رو به مسخره میگیرن رو آدم کنم. كمی رفت تو فکر و گفت: آدم کنی؟ گفتم: آره. گفت: خب ببخشید، حالا میذاری یه عکس بگیرم. گفتم واسه‌ی چی؟ گفت: واسه مسابقه عکاسی. گفتم: نه، راضی نیستم. نگیر. خیلی اصرار کرد. گفتم: میگم نه دیگه. چرا گوش نمی‌کنی؟ نه نه نه.

گفت: باشه، خداحافظ ان‌شاءلله رقیه‌ها رو تنها نذاری. منظورش رو نفهمیدم. هنوزم نفهمیدم. این هم یك خاطره بود از اولین روز چادری شدنم. الان 16 سالمه و چادرم رو حفظ کردم. چادر یه حرمتی داره که هیچ چیز نمیتونه جاش رو بگیره. شهدا رفتند تا چادر سیاه مادرمان فاطمه (س) به زمین نیفتد، آنان رفتند تا جامعه مذهبی و اسلامی‌مان، غربی نشود. آنان رفتند تا کودکان سه‌ساله، بی گناه کشته نشوند...


باربی، به دست من چادری شد!


تقریباً الان همه می‌دانند كه «باربی»، یکی از سلاح‌های موثر تهاجم فرهنگی استعمار برای کودکان و حتی بزرگسالان است که خیلی از اهداف خود را با این اسلحه پیش می‌برد که فقط یک نمونه‌اش، الگوسازی در ناخودآگاه ذهن کودکان ماست.

وقتی خاطره‌ای را در این باره می‌خواندم، از تدبیر ساده اما موثر یک مادر خردمند و مومن، غرق شعف شدم که چطور یک تهدید به نام باربی را برای فرزند خودش، تبدیل به یک فرصت کردند.

این خاطره جالب را با هم بخوانیم:

عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم...

دست و پاش 90 درجه کج و راست می‌شد و انگشتای ظریفی داشت ...

و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مثل خونه کوچیک، ماشین کوچیک) بودم، رویا بود...

خونه یکی از دخترهای افه‌ای (فخر فروش) فامیل بودیم که برای آب کردن دل من، کمد عروسك‌های باربی‌ خودش رو بهم نشون داد...

باباش وقتی سفرهای دریایی می‌رفت، یکی از این‌ها رو براش می‌آورد...

عید اون سال، مامانم بعد از اصرار فراوان، برام یکی از اون عروسك‌ها رو با تمام وسایلش خرید...

اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من، لباس درست و حسابی نداشت...

مامانم وارد بازی کردن من می‌شد و می‌گفت: «آخه اینکه این‌طوری نمیتونه بره بیرون...»

و براش یك شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه...

فکر می‌کنید چی شد؟

زانوهای باربی‌ام شکست...

چون با من نماز می‌خوند و من، وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه، زانوهاش رو تا ته خم می‌کردم...

و طبعاً یک باربی آمریکایی، عادت به دو زانو و چهار زانو نشستن نداره و اصلاً خم شدن زانوهاش تا این حد طراحی نشده...

من بعد از اون زمان، 5 یا 6 تا باربی دیگه خریدم و همه اون‌ها بعد از دو روز زانو نداشتند!

فکر می‌کردم كه من چقدر تحت تأثیر این عروسک بودم؟

مامانم یك کاری کرد که من فکر کنم بازیه.

ناخن‌های عروسك رو با هم کوتاه کردیم، چون می‌رفت مدرسه.

لاک‌هاش رو پاک کردیم...

موهاش رو بافتیم.

مثل خودم چادر سرش کردم.

و نماز جمعه هم می‌رفت...

مامانم، خیلی ساده، نذاشت كه من مثل باربی بشم، چون باربی مثل من شد...

نام:
ایمیل:
* نظر: